به نام تو
باید میشد آخرش ، خیلی تلاش کردم ، خیلی حرف زدم ، خیلی التماس کردم ، همیشه احساس میکردم یه جای کارم میلنگه و یا اینکه نمیتونم خوب توجیه کنم قضیه رو برای خودم . هر چی بود تمام شد. مجبورم با این رخداد کنار بیام . باید یا نباید دیگه نداره راهی هم ندارم مجبورم قبول کنم . میگن خدا خواسته . هنوز قبول ندارم .
فقط دلخوشیم همینه که هستش و بهم انرژی میده و خدارو شکر میکنم که حداقل اونو جلوپام گذاشته . که بتونم تو ابن مرداب نفس بکشم .
از دیشب فقط همینو میگم که شاید شاید شاید ... و فقط حکمتش رو منتظرم بفهمم .
حال و حوصله زندگی ازم گرفته . حداقل تا مدتی که بخوام دوباره جون بگیرم تلاشم میکنم .
نوشته شده در 88/07/29  توسط هادی
|
