به نام همراه
مدتی که شبها با یکی از دوستان اطراف خونه قدم میزنیم ، حرف میزنیم و ... تقریبا شده برنامه هر شبمون . دیشب که داشتیم توی کوچه ای که همیشه رد میشدیم راه میرفتیم گربه ای بود که جثه اش نشون میداد که هنوز بچست و یا تازه داره به سن بلوغ میرسه! . وقتی کنارش رد شدم مثل بقیه گربه ها نبود همچین تو چشماش نگاه کردم دیدم که نه میترسه و نه تکون خودش میده و همینجور که راه میرفتیم اونم اومد همراه ما شد و پا به پای ما حرکت میکرد . خلاصه چنان خودشو لوس میکرد و چنان ورجه وورجه ای میکرد که هر کی رد میشد میگفت نگاه اینا گربه خونگی دارند .
حالا اینکه من دیشب چه ها به این گربه گفتم و چه داستانها براش ساختم و اون چه فکرایی در مورد ماها کرده بود و چه شد که ما رو ول کرد ، خودش کلی ماجراست و حرف .