تبليغاتX
خلبوس

به نام صدیق

وقتی با منه در منه ! وقتی از من دوره روحم در جستجویش در شتابه . وقتی نیست عذاب دارم . وقتی هست دلهره که نکنه آیا ؟!

اما وقتی هست و من نیستم فقط حسرت میخورم که چرا نیستم .

وقتی روح نمایان میکنه که هستش خیالم راحت میشه که هست . اما امان از زمانی که چند وقت بگزره و خبری نیاد که هست ، منفجر میشم. آخه از گرگ زمونه میترسم . !!!

شب منتظر میمونم روز بشه ، روز منتظرم وقت گیر بیاد . نمیدونم .

میترسم ، میترسم ، از حرف های آینده میترسم.

 

نوشته شده در  88/04/27  توسط هادی   | 


 به نام یار  

جشن آوای مهر که برگزار شد در کنارش ، توسط دوستان مبلغی پول جمع آوری شد جهت هدیه به مراکز نگهداری معلولین ، و طی جلسه گرفته شده قرار بر این شد که مبلغ جمع شده جهت خرید وسایل و اقلام مورد نیازشون خرج شود و طی برنامه ریزی انجام شده ، یکی از دوستان به تک تک مراکز سرکشی کردند و لیستی از موارد مورد نیازشون تهیه شد و قرار بر این شد که به طور عادلانه و نسبت به نیازشون و نوع فعالیت هر مرکز و با توجه به بودجه تعیین شده اقلام خریداری شود .

بحمدالله این امر حاصل شد و طبق قرار اجناس خریداری و تحویل آنها داده شد .

پی نوشت :

۱- تمام مبلغ جمع آوری شده پیش من بوده و در تمامی خرید ها شخصاً حضور و یا نظارت کامل داشتم .

۲- تمامی فاکتور های و لیست اجناس خریداری شده ، موجود و قابل ارائه می باشد .

۳- در تمامی اجناس خریداری سعی بر تهیه بهترین کیفیت و با قیمت مناسب بوده.

۴- باید همینجا از تمامی دوستان که در برپایی جشن و جمع آوری پولهای هدیه و خرید اجناس ، علی الخصوص جناب طارمه و خانم شکوفه یاس  عزیز تشکر ویژه کنم و اعلام  میکنم بدون حضور تک تک شما عزیزان چنین امری محقق نمیگشت.

۵- در آخر اینکه اگر خریدها دیر انجام شد ، به موقع نبود ، جنس بد خریداری شده و یا هر مشکلی که بوجود آمد همه رو به گردن میگیرم و فقط امیدوارم مورد استفاده صحیح قرار بگیرد و دل بچه ها رو شاد کرده باشه.

نوشته شده در  88/04/21  توسط هادی   | 


 

به نام شفا

دیشب یه بسته قرص خالی رو بهم دادند گفتن برو داروخونه مثلش بگیر بیا .

منم سوار ماشین شدم و رفتم و به آقا دارو فروشه گفتم ، آقا دارو فروش این دارو رو دارید ؟ آقا دارو فروش جوابم داد کو بزار ببینم ! بعد که نگاهش کرد گفت آره داریم . بهم گفت چند تا میخوایی ؟ تو جیبم نگاه کردم دیدم هزار تومن بیشتر ندارم . گفتم اندازه هزار تمون بهم بده . !!! 

آخه مگه میوه فروشیه ؟

 

نوشته شده در  88/04/14  توسط هادی   | 


 

به نام حاکم

شام مورد علاقه بخوری تا حد زیاد . روش بخوری هندونه که معده بشه گرد . بخوابی پشتش به پهلو تا صبح و بیدار که شدی بخوری صبحونه به مقداری که نون دیگه تو سفره نمونه . بعدش با روحی شاد و فراغ خاطر از هر مشکل روحی بری سر کار . !!!

به به !

نوشته شده در  88/04/08  توسط هادی   | 


به نام نفس

خوش حالم از اینکه جواب سلام من رو میدهند و بی جواب نمونده  این سنت حسنه . یه جورایی تنها دلخوشیم همینه که با روی باز پاسخم رو میدهند .

با بد رفتاری عادت کردم و همیشه سعی میکنم به دل نگیرم .

وقتی قبول کردم شرایط به این شکل ، شرط گذاشتم که دیگر با من مشورت نکنه . اما نمیدونم چی تو وجود من دیده آخه نه تا حالا جواب درست حسابی از من شنیده و نه راهنمایی هامو قبول داره . از طرف دیگه هم داره فشار میاد که چرا حرف نمیزنی . آخر چقدر حرف ؟

غم و غصه ای نیست . آخه خدا خواسته . مثل گذشته به فعالیت مورد علاقه ام میپردازم و  صبر میکنم .

 

 

نوشته شده در  88/04/03  توسط هادی   |