تبليغاتX
خلبوس

به نام بینا

همچنان با سرعت داریم عمر تمام میکنیم .

خیلی شوخی میکنم اما همیشه بی غرض .

اما از عکس العمل ها میترسم

بارها به خودم میگم که دیگه ساکت . اما ...

تا حالا روحت پف کرده ؟!!!

غم نداشته باشی زندگی چه رنگی میشه ؟

کاش غصه ما هم قهر کردن دوست دختر بود !

میگه غمی نداری بزی بخر !

کاش همه داشتن رفیق رو درک میکردن تا معنی رفاقت رو بدونستیم .

بی ربط :

ــ خانم محمدی عزیز .بی مادر بزرگی رو درک کردم . سخته اما دعا میکنم همیشه در خاطرت یادش بمونه .

ــ مریم خانم تولدتون هم که فرداست مبارک .

 

نوشته شده در  87/10/24  توسط هادی   | 


به نام گرمای وجود دعا

رفیق روزهای خوب . رفیق خوب روزها ...

در اندیشه چه ها بودن زندگی در گذر است .

ای کاش صادق تر از این باشیم که هستیم .

هوای شهر کربلا را دردل داریم . اما شهرم بوی کربلا میدهد . خوشحالم .

فردا دعوتم به خانه کسی که دیروز از کربلا آمده .

محرم و کار هایش .

خوردن غذای حسین ( ع ) سفارش شده .

============

کاش من هم احساس نوکری در خانه اش را داشتم !

نوشته شده در  87/10/15  توسط هادی   | 


به نام تک

تا حالا شده بروید میوه را دانه ای بخرید !!! ؟

دیشب رفتم میوه فروشی و گفتم آقا شما ۶۰ تا دونه سیب  و ۱۲۰ دونه خیار و ۶۰ دونه نارنگی  دارید ؟!!!

اول خنده اش گرفت . اما دید جدی میگویم  گفت بیا هست اما خودت باید بشماری .

 

در بعضی موارد که واحد شمارش آن جنس یا آن حیوان در نامه های اداری نمیدانم را از کلمه ( واحد شمارش ) " تا " استفاده میکنم .

مثلا بعضی از پرندگان واحد شمارششان " بهله " و بعضی " قطعه " می باشد . گاهی اوقات که واحد شمارش پرنده خاصی رو نمیدونم از همون تا استفاده میکنم  .

واقعا هم جالبه این واحد شمارش ها .

=========

بی ربط :

چو بلبل نالم آه فغان داشت               شکایت ها ز امت بر زبان داشت

پدر بعد از تو با غم یار گشتم              ز دست قوم کفار خوار گشتم

به جای حرمت کاشانه من                 نی زدن آتش ز کین در خانه من

نوشته شده در  87/10/11  توسط هادی   | 


به نام کل

وقتی احساس میکنم که دارم از حرف تمام میشم . بیشتر به شنیدن حرف علاقه مند میشوم .

مدتی نیستش .

رفته سفر

منتظرم برگرده از سفر و کمی دوباره برایم حرف بزند .

وحشتناک نیازش دارم .

دوست ندارم در سفر بهش تماس بگیرم و سفرشو تلخ کنم . پس باز هم انتظار .

نوشته شده در  87/10/10  توسط هادی   | 


به نام یار

چند وقت پیش تو یکی از ماموریت های گشت و کنترل به این کبوتر برخورد کردیم که توسط فردی به بند کشیده شده بود تا بتواند پرنده دیگری را شکار کند . ( نوعی شیوه شکار پرندگان شکاری )

بعد از حدود نیم ساعت توانستم این بند ها رو که یه جورایی به بدنش دوخته شده بود جدا کنم .

و چه زجی میکشید تا بند ها باز شد .

حدود یک ماه نگه داری شد تا توانست دوباره پرواز کند و برود .

این هم شکل شمایلش بعد از باز شدن بند ها از روی کمرش .

آیا با ظلم کردن به پرنده باید پول در آورد !!!

نوشته شده در  87/10/07  توسط هادی   | 


به نام سکوت

شلوغی اطرافم رو درک میکنم  . شاید ساخته افکارم باشه ! اما در هیجان شناخت فردا دست و پا میزنم تا شاید بیشتر به اندازه قدرتش پی ببرم .

با اضافه شدن هر ثانیه  غرق شدن در منجلاب ایجاد شده رو بیشتر حس میکنم .

خرج میکنم برای بدست آوردنش اما بعد از رسیدن به موضوع دلسرد میشوم . شاید دلسردی را به وجود می آورند . یا خیلی به موضوع  حقیرانه و یا با فقر به موضوع نگاه میکنند .

قدرت گفتن نه خیلی مهمه !!!

لباس سبز تن من دل شما باد . لب خندانی اگر هست برای نشان دادن  فقط وجود جمعی را می پسندد .

چرا نباید نشان دهم دوست داشتن را ؟

نوشته شده در  87/10/02  توسط هادی   |