تبليغاتX
خلبوس

به نام هدف

چهارشنبه : گناه کرده ام . گناهی که خودش با پای خودش آمد .

پنجشنبه : حسی بهم دست داد که دیگران شاید فکر کنن من چقدر حرف میزنم .

جمعه : من و رفقا و ساحل بوشهر و اون سکوی سیمانی و غیره !!!

شنبه : رفتن به فاتحه جوانی که برادر دوقولویش هم چند سال قبل فوت کرده بود . وقتی با پدرش سلام کردم جفت پاهایم سست شد . چه دردی تحمل میکنه این پدر ! از دست دادن دو پسر هم سن و هم شکل ! یکی به زهر زنبوری و دیگری سکته !

یکشنبه : چرا باید دقایق آخر اون لحظه دیدار چنان زهر ریخت که تا دو ساعت باید عذاب کشید !

دوشنبه : انفجار بمب خبری تحولات در استان و منجمله مقر فرماندهی ما !!!

سه شنبه : شاید دوباره دیدن عسلویه اما با دید کارشناسانه تر .

 

نوشته شده در  87/08/27  توسط هادی   | 


به نام مختار

وقتی باید بین دو مسیر انتخاب شده از قبل توسط دو نفر یکی رو انتخاب کنی و بدونی که با انتخاب هر کدوم موجبات ناراحتی طرفین رو در بر داره  . در این حالته که کلافه شدن رو  به معنای کلمه میفهمی .

این در صورتی که هم خودشون میدونن هم خدا میدونه هم من . اما چاره ای نیست باید زخم زبون رو تحمل کنم .

صبرم داره زیاد میشه با این قضیه .

خودش یک نوع تجربه به یاد ماندنی خواهد شد .

امید وارم .

نوشته شده در  87/08/22  توسط هادی   | 


به نام خالق

اگه تو زندگی دو سه بار بخوری زمین و کسی نباشه کمکت کنه و مجبور بشی خودت با زجر و تلاش بلند بشی . خیلی سخته !!!

اگه تونستی بلند بشی و دیگه زمین نخوری خیلی کار بزرگی کردی .

ولی اگه دیدی کسی داره میزنتت زمین سعی کن جا خالی بدی .

اگه هم دیدی ول کن نیست بزار زهرشو بریزه . چاره ای نیست !!!

زندگی شیرینیش همینه . شاید لحظه ای تلخ باشه اما ...

پی نوشت :

- هادی پیر مرد میشود !!!

- دیشب یه پیر مرد اینارو بهم میگفت .

- ولی خیلی به زندگیم شبیه بود زندگیش .

بی ربط :

- وبلاگ محمد شعرانی رو الان دیدم اومده رتبه اول  . واقعا مرسی . از تلاش شبانه روزی شما تشکر میکنم . ولی ادامه بدید تا همچنان در رتبه اول بماند .

نوشته شده در  87/08/20  توسط هادی   | 


به نام حامی

چند روز پیش که این مطلب رو خوندم ، اولین کاری که کردم رفتم و تا تونستم با چند تا ایمیل و چند کامپیوتر که داشتم به هم استانیم رأی دادم تا دین خودم رو نسبت به این قضیه اجرا کرده باشم .

و من از همه بوشهری های عزیز و همه دوستان خوب خودم می خوام که بروند و از وبلاگ دوستمون آقای عبدالمحمد شعرانی ( دیر تش باد )  حمایت کنن . تا همه از بهاری سبز و شیرین لذت ببریم !!!

نه یه وقت دیر بشه بگید دیر خبر دار شدیم و از ای جور صحبتا تا ۶ آذر بیشتر وقت نیستا .

بینیم چه میکنین ، میتونین از رتبه سوم بیاریدش اول یا نه .

برای رای دادن هم میتونید اینجا کلیک کنید .

نوشته شده در  87/08/15  توسط هادی   | 


به نام واحد

چهارشنبه سر کلاس تحلیل سازه ، استاد داره در مورد پایداری و ناپایداری سازه کشیده روی برد صحبت میکنه ،بعد که یک بار توضیح داد نگاهی به دانشجوها انداخت و دید همه هاج  واج نگاه به هم میکنند . دوباره توضیح داد و باز اون صحنه همیشگی رو دید !

مجبور شد به صورت عملی نشون بده و به این طریق که خودش رو ستون فرض کرد و دو دستش را باز کرد به عنوان دو تیر متصل شده به ستون در همین هنگام میخواست بار وارد شده به تیر رو هم نشون بده و عکس العملی که تیر و ستون نسبت به بار وارده و خمشی که ایجاد خواهد شد رو با بدنش نشون بده .

حالا تصور کن خم و راست شدن استاد جلوی کلاس با دو دست باز و پیچش دادن دست و کمر روبروی دانشجوی از خدا بی خبر .

در همین حال میخواست واکنشی که این سازه نسبت به زلزله داره رو هم اجرا کنه .

که اگه میشد چه میشد !

حالا من : همه در حال لبخند زدن از حرکات ناموزون استاد ، من در حال نگاه کردن استاد با دقت هرچه تمام تر ، استاد دید که من نمیخندم و خیره شدم بهش ، فکر کرد دارم به موضع فکر میکنم و تمام نگاهش به سمت من بود .

اما نمیدونست که دارم حرکاتش رو حفظ میکنم برای اهداف شومم در پایان کلاس .

پی نوشت :

۱- تحلیل سازه : مبحثی در مورد تحلیل سازه های معین و نا معین در مورد بارهای وارد بر ساختمان می باشد ( از اونجایی که اکثر دوستان استاتیک رو خوندن باید بگم که این درس کمی پیشرفته تر از اونه ، البته کمی بیشتر از کمی!!! )

۲ -  فکر نکنید من بعد از کلاس مسخره استاد کردما . اصلاً

۳ - خدا منو ببخشه .

نوشته شده در  87/08/12  توسط هادی   | 


به نام حقیقت

ای آفتاب عالم تاب ، نتاب وقتی من در بیابون هستم و یا اگه خواستی بتابی به ابرها بگو بیایند تا جلوی اشعه ات را بگیرند !!!

دو روزه که بین دو راهی برای نزدیک شدن هرچه بیشتر به مقدسات گیر کردم .

که آیا مقدسات رو قبول کنم و یا راحتی کار ؟!!!

تفریحم شده جاده رفت و برگشت !

اگه مدتی دیگه ادامه بدم شک ندارم که قیافه ام شبیه جاده میشه !

 

 

نوشته شده در  87/08/08  توسط هادی   | 


به نام حق

گذشت این چهل روز
همین
نوشته شده در  87/08/03  توسط هادی   |