تبليغاتX
خلبوس

به نام ایجاد کننده شادی

بعد از تلاش های شبانه روزی  تعدادی از دوستان این جشن به سر انجام رسید و ما توانستیم شبی شاد و به یاد ماندنی در کنار هم داشته باشیم . جشنی خیریه که متولی آن مرکز فن آموری اطلاعات بود که با کمک و همت عالی اعضای خانه وبلاگ نویسان بوشهر به سر انجام رسید که جای دارد از تمامی دوستان وبلاگ نویس که با همیاری و دلگرمی به این جشن نیرو بخشیدند تشکر ویژه کرد .

اما مراسم :

اون شب پرخاطره رو که تا زنده هستم  در ذهن خواهم سپرد رو از ساعت هشت شب استارت خورد که به دلیل عدم هماهنگی بعضی از مسئولین !  جشن با کمی تأخیر آغاز شد . اما این باعث شد تا جدیت دوستان را در برگزاری جشن چند برابر کند. وبا شروع به کار جشن توسط سعید خان نوذری رسماً شاهدآغاز مراسم بودیم که در ادامه کلیپ های آغازین و خواندن متن جشن توسط سرکار خانم حمادی ، شور حال عجیب در دید تمامی مهمانان ایجاد کرد .

در ادامه شاهد اجای مسابقه بین شرکت کنندگان بودیم که پس از اجرای مسابقه هدایایی هر چند ساده اما پر ارزش به شرکت کنندگان اهدا شد .

میتوان اینجا از کسانی که در دادن تندیس ها و لوح تقدیر ها به افراد برگزیده همچون حاج اسماعیل گشمردی و ناخدا یکم انصاری تشکر ویژه کرد .

در ساعات میانی مراسم گروه موسیقی پاپ به اجرای برنامه پرداخت و موجی از شادی رو در بین جمعیت ایجاد کرد .

سخنرانی اجمالی و مفید حاج آقا ابراهیمی رئیس سازمان ملی جوانان هم زیبنده فضای سالن شد .

در میانه مراسم طبق برنامه ریزی انجام شده برگ سوآلات و بسته های تبلیغاتی و پذیرایی در سالن پخش شد که بعد از جواب دادن بین شرکت کنندگان در مسابقه کتبی به قید قرعه جوایزی اهدا شد .

از اینجا هم از دوست خوب خودم جناب آقای حامد محمودی که حامی مالی مراسم بودند تشکر ویژه کنم که با هماهنگی و دراختیار قرار دادن تمامی امکاناتی که در توان داشتند به یاری این جشن خیریه پرداختند .

بعد از مراسمات تقدیر گروه دف نوازان به اجرای برنامه پرداختند و همچنین گروه طنز پرداز به اجرای تئاتر طنزبا گویش  محلی پرداخت که به دید حضار خوش آیند آمد .

در آخر هم صندوق هایی جهت کمک به کودکان و جوانان بی سرپرست تهیه شده بود که حاضرین در جشن و به اختیار و با علاقه در این کار خداپسندانه شرکت کردند .

اینجا جای دارد از دوستانی که در اجرای جشن پله پله تا خورشید کمک کردند نام ببرم و تشکر ویژه کنم :

آقایان :

سعید نوذری

حسین زیارتی

سید مجتبی هاشمی

نوید مهرپویا

پدرام گشمردی

عماد دشتی

صادق زیارتی

 محمود انصاری

حامد محمودی

مهدی امیدی

محمد کرم عباسی

علی کشاورز

محمد بنیادی

و خانم ها  حمادی ، هاشمی و محمدی .

از اینجا اگر اسم کسی رو از قلم انداختم عذر خواهی من رو پذیرا باشه .

پی نوشت :

- از تمام دوستان خوبم در کلوب بوشهر هم که یاور این جشن بودند هم تشکر میشه .

- ای کاش میشد تمامی دوستان رو در این جشن ببینم .

- باشد تا دیگر هیچ وقت هیچ بی سرپرستی در هیچ جای جهان نباشد .

- برای دیدن عکس های جشن میتوانید به اینجا بروید .

 

نوشته شده در  87/05/30  توسط هادی   | 


به نام همون یک

در انتهای روز به انتظار وزش باد در سرسرای نیمه روشن راه .

همین هستیم که باید باشیم و یا نیستیم آنچه را که باید باشیم !

گذر دنیا با تقویم سازگار نیست گاها ساعت ها سریعتر از برگ تقویم به حرکتند .

میدویم تا به نور برسیم اما نمیدانیم که میشود نور را در آینه بغل هم دید .

 

=============================

از همینجا همیاری خودم را در جشن پله پله تا خورشید اعلام میدارم .

 

نوشته شده در  87/05/22  توسط هادی   | 


به نام همدم

انتخاب کسی که بشه باهاش درد دل کرد هم شده دغدغه های روزانه ام ، کسی که درد دل نکشیده باشه نیست همه هستند در جفای یار نداشته ، کم اند دلداده های عاشقانه .

وقتی شجاعت به خرج میدی و سفره دلت رو باز میکنی بی شک طرف بعد از شنیدن شروع میکنه به آرامش دادن ، دریغ از اینکه ما هنوز زندگی رو دوست داریم ،امید هم داریم اما طوری متهمت میکنه و به نتیجه ای میرسونتت و آخر سر هم حکم قضاوتی که برات صادر میکنه منجر به محکومیت در دادگاه دنیا میشه .

دردم رو میدونه اما میفهمم داره یک طرفه قضاوت میکنه با علم به اینکه میدونه نمیتوانم یکی را انتخاب کنم اما باز ...

نیازی به آرامش ندارم ، مشکل رو برای خودم حلش کردم اما تا مدتی از فکرش میام بیرون دوباره عامل خارجی باعث میشه مشغولیات ذهنم رو به اون سمت کذایی میکشونه و تا چند ساعتی خلقیاتم رو تلخ میکنه و تا دوباه حرف نزنم همونجور میمونه .

نمیدونم ، شاید نمتوانم حرف بزنم یا شاید بلد نیستم حرف بزنم و یا در حرفهایم هدفم معلوم نیست و یا شیوه بیانم نازیبا باشه که اون پاسخ مطلوب رو نمیگیرم .

شاید اینقدر بد حرف میزنم که فکر میکنن باید همینجور قضاوت کرد .

شاید .

نوشته شده در  87/05/15  توسط هادی   | 


به نام واحد

طبق معمول وقتی پشت کامپیوتر میشینم و تو اینترنت هستم حواسم به هیچ جا و هیچ کس نیست و غرق میشم در دنیای مجازی .

چهار شنبه ای که گذشت تو همین حال و هوا بودم که متوجه شدم یکی از دوستان کنارم نشسته و داره حرف میزنه ، یه لحظه نگاهش کردم متوجه شدم رو به من کرده و داره با من حرف میزنه . کمی گوش دادم که چه میگه .

تقرایباً از وسط حرفایش متوجه شدم در مورد دین صحبت می کنه و داره استدلال های خودش رو در مورد دین ، خدا و پیغمبر بیان می کنه .

میگفت دین و مذهب زمانی به کار میره که انسان از لحاظ علمی نتواند علتی رو ثابت کنه و از راه ماءورا طبیعی نتونه مسئله ای رو حل کنه به دین رجوع میکنه و اونو برای خودش غیر قابل باور فرض می کنه و در تخیلات خودش می گنجونه که این مسائل در پاره ای از موارد فقط از این راهها قابل حل هستند و میگفت که برای رسیدن به علت موضوع فقط از دید علمی باید جلو رفت و تا زمانی که معلول ، معلوم نیست دلیل بر بی علمی ماست و نه چیز دیگه .

وقتی دیدم حرف هایش به گروه خونی من جور نمیاد برگشتم تو دنیای خودم و اون هم کمی ادامه داد و بعد از چند دقیقه دیدم بلند شد و رفت .

حالا که این حرف ها از خودش میگفت رو باور ندارم . بعید میدونم اهل کتاب خوندن هم باشه ولی میتونم حدس بزنم یکی اومده براش یه حرف هایی زده و اونم مثل طوطی ...

نوشته شده در  87/05/07  توسط هادی   | 


به نام حبیب

چند شب پیش دو تا از همکارا اومدن پیشم شب نشینی تا هم من از تنهایی در بیام و هم اونا . نشستیم تا موقع شام که شد، رفتم شام درست کنم و مهمون ها رو به امون خدا گذاشتم و رفتم تو آشپزخونه و شروع به درست کردن شام کردم .

وقتی داشتم به غذا چاشنی میدادم موقع ریختن فلفل که شد گفتم شاید بچه ها زیاد فلفل نخورن و نصف اون چیزی که همیشه میریزم رو به غذا اضافه کردم .

شام آماده شد و سفره رو کشیدم .

موقع خوردن شام میدیدم دوستان با هر لقمه که از گلوشون فرو میبرن یه ههها از ته گلو میکشن و پشتش یه لیوان آب میخورن .از چشمشون اشک در میومد و میخوردن .

من هم با تعجب نگاه می کردم که آخه این که تیز نیست . اینا چشونه .

تو همین حین بودم که یاد دورانی افتادم که با حامد میرفتیم سر چهار راه دروازه و از مغازه های فلافل فروشی ساندویج فلافل با سس تند زیاد میخوردیم البته ما سس تند رو با ساندویج مخوردیم !!!

یادش بخیر مثل همین دو تا همکارام ههها ههها میکردیم و عرق می ریختیم و عشق میکردیم . اما اون شب اصلا غذایی که درست کرده بودم تند و تیز نبود . شاید دیگه رو من اثر نمیکنه .

اما ...

یه ضرب المثل : فلفل خوردنش خشن ، اما پس دادنش تشن !!!

=============

جدیداً یه وبسایت به اسم وبلاگ من راه اندازی شده و تا تونسته برای خودش تو وبلاگ ها تبلیغ کرده . فقط خواستم اعلام کنم مال من نیست . همین .

نوشته شده در  87/05/01  توسط هادی   |