به نام ناپيدا
چهارشنبه : بلوتوث بازي همه جا ديده بودم ، تو اتوبوس ، مسجد ، پاساژ ، خونه و سر ميدون ... اما تا حالا بين دو نفر راننده حين رانندگي تو اتوبان با سرعت ۱۲۰ كيلومتر رو نديده بودم .
پنج شنبه : روستايي رو از قبل ديده باشي و بعد از مدت بسيار كوتاهي براي ديدن همون محل بري و ببيني حتي مورچه هم جرئت نمي كنه اونجا رژه بره .منطقه كاملا خالي از سكنه حتي خالي از هر گونه سنگ و آجر و ...
كاملا صاف كه انگار خدا از روز اول همون جا رو اينقدر صاف درست كرده . اينجاست كه قدرت پول رو حس ميكني .
جمعه : خوندن درس هايي كه جز سخت بودن و سخت بودن و سخت بودن و فقط سخت خوندن رو ياد ميدن ،شايد عذاب آور ترين اما شيرين ترين حس زندگي باشه .
شايد !
شنبه : يه دونه فلامينگو تاكسيدرمي شده ( خشك شده ) رو گذاشتم تو اتاق روي ميز كارم و هر روز كه در اتاق باز مي كنم بهش ميگم: سلام آقاي فلامينگو ، اما اون فقط نگام ميكنه و هيچ نميگه شايد يه روز صبح شد و به زبون اومد و جواب سلام رو بده .
يك شنبه : حسرت خيره شدن دو ثانيه آخر به ديوار و لحظه هايي كه ياد تنهايي ميدن و پوچي در عين بي كسي و غم بي دردري در يك حرف نگفته .
دوشنبه : شوق ديدن دوستان از ديدن اون ها گاهي لذت بخش تره .
سه شنبه : مجبور به جابجايي كولر شدم و ياد روزهايي كه چه كولر ها جابجا مي كرديم .
به نام رویش
چند روز پیش برای بازدید از معدن زباله منطقه ویژه اقتصادی پارس ( عسلویه ) رفته بودم که صحنه عجیبی برخوردم و تا چند ساعت گیج مونده بودم .
وقتی برای بازدید می رفتم و از دور مشاهده میشد چند دستگاه لودر و گریدر و چند کامیون مشغول فعالیت هستند با نزدیک شدن به منطقه شاهد تعداد زیادی کیسه زباله مشکی رنگ شدم که روی هم انباشته شده بودن و به طور منظمی صف داده شده بودند .
اطلاعاتی که از قبل داشتم این بود که زباله های منطقه رو بوسیله ماشین شهرداری به اون محل میاورند که توسط لودر زیر خاک دفن شود .
اما در عین ناباوری مشاهده شد که با ورود ماشین حمل زباله به آن محل عده ای منتظر ایستاده اند تا ماشین شهرداری بیاید و با فراق باز تو آشغال ها بگردن و عمل بازیافت رو به اون شکل انجام بدن .
جالب اینه که این افراد تا به طور کامل زباله ها رو تفکیک نکنند به ماشین ها اجازه هیچ گونه فعالیتی نمیدهند و چنان با جدیت به کارشون میرسن که آدم فکر میکنه قطب صنعتی کشور که میگن در جنوب کشور وجود داره همین جاست .
دیدن این صحنه که کودک و پیر و جوون چه زن و مرد با همکاری و همیاری این فعالیت رو انجام میده و اینکه با همون زباله ها برای خودشون آلاچیق درست کنن و در کمال آرامش در ساعت بیکاری به کشیدن قلیون میپردازن و چایی مینوشند و ... آدم رو به این فکر میندازه مگر چقدر باید درامد داشته باشه که تو اوج کثافت کار کنی .
با دیدن ماشین ما کمی ترسیدن و خودشون رو جمع کردن اما چه فایده ای چیزی که نباید اتفاق بیوفته میوفته و بهداشت در آن منطقه به زیر صفر رسیده و زندگی در حد مرگ بار پیش میره .
و عده ای سود جو چه سود ها از این عمل بدست میاوردند .
پی نوشت :
- نشد عکس هایی که گرفته بودم رو آپلود کنم تا ببینید عمق فاجعه رو
به نام دوری
تو روز تولد پنج سالگیش در عصر روز میلادش خداحافظی سختی باهاش داشتم .
چه خاطراتی باهاش داشتم چه روزایی و شب هایی .
بیچاره از زمانی که دست من بود به اندازه انگشت های دستم هم نشستمش هیچ وقت آه هم نگفت و مثل مرد کارش انجام میداد . توی بد ترین شرایط هم تنهام نذاشت .
لحظه خداحافظی دیدم گوشه چراغش اشک جمع شده بود اما نمی خواست جلو مشتری خودشو ببازه جلو خودش گرفت . من هم زیاد اون لحظه نگاهش نکردم .
اما بهش قول دادم هر وقت دیدمش بیام طرفش و اگه کسی نباشه ماچش کنم .
