تبليغاتX
خلبوس

                                               

                                                                    به نام روز

یه جورایی از این شیوه نوشتن خوشم میاد

چهار شنبه : بعد از حدود یک ماه رفتن به مرکز شهر و دیدن مغازه ها و پاساژ که میتونست جالب باشه . دیدن دوستانی که در مرکز شهر به کسب کار مشغول بودند و مثل همیشه شنیدنیست بحث های آنها نسبت به روزگار .

اونجا چیزی که خیلی نظرمو جلب کرد تعداد زیاد ماموران نیرو انتظامی برای طرح امنیت اجتماعی . در صورتی که دیگه کسی به این مقوله نظری نداره اما کماکان به این طرح در شهر و دیار ما انجام میشه .!!!

پنج شنبه : هر از چند گاهی که آدم بیکار میشه به فکر اقوام میوفته که سری به اونها بزنه و دیداری تازه کنه . با شوق تمام به خونه یکی از اونا میری که مدتی ندیدیش و دلت براش تنگ شده . بعد که به در خونشون میرسی میبینی کسی نیست در رو برات باز کنه و به این نتیجه میرسی که بهتره شب جمعه رو بی خیالش بشی و برگردی خونه .

تو راه برگشت به یاد عزیزان از دیده رفته میوفتی و یه سر به قبرسون میزنی . قبرسون رو شلوغ میبینی همه تیپ آدم توش پیدا میشه از مادر پیر تا بچه دو سه ساله . اما جالبیش دیدن تیپ های جوان و فانتزی در اونجا بود که بدون هیچ دغدغه ای به قرار ملاقات در اون مکان پرداختند .

جمعه : خوابیدن در این روز به معنی واقعی .تا حدی که کمر درد شدید به علت خواب زیادی . دوست دارم هر ماه فقط یک جمعه بیشتر نداشته باشه .

شنبه : شروع شدن کار ادارت در ساعت شش صبح هم برای خودش معضلی شده برای کارمندایی که از راه دور میان . بیچاره باید ساعت چهار از خواب بیدار بشه تا بتونه سر وقت به کارش برسه . اونم در صورتی که ساعات اولیه تنها کار تو ادارت چرت زدن و انتظار این که کی فلاسک چایی برسه .

یکشنبه : شنیدن خبر مرگ جوانی ۲۱ ساله که بر اثر سکته قلبی جهان رو ترک کرده واقعا میتونه متاثر کننده باشه . توی جمعی که بودیم همه تو اون لحظه به فکر سلامتی میوفتن و برنامه ریزی برای شروع ورزش تا تنی سالم داشته باشیم .

این اهمیت ترس از مرگ رو میرسونه . ناخواسته به یاد سلامتی افتادن تنیجه ترس از مرگ میتونه باشه .

دوشنبه : دیدن قیافه بعضی از آدم ها که هیچ وقت و به هیچ صورت دوست نداری اونارو ببینی و هر جا میری سر راهت سبز میشن.جالب اینه که به هرکی میگی این کیه که تو باهاش میگردی و با اینکه میدونه از لحاظ فکری اصلا تو یه مسیر نیستند به این نکته اکتفا می کنه که ایشون خرش میره .

چرا باید بعضی از مسائل جور دیگه بچرخه و نباید رو اصول و منطق خودش طی بشه ؟

سه شنبه : از شنیدن خبر سفر دیگران به وجد میای که بری سفر . اما شرایط خودت رو که میبینی از نشدنش که پی میبری سمت سوی ذهن رو به این سمت میکشی که اصلا حوصله سفر نداری و دوست داری خونه بمونی . اما میدونی که خیلی خوب میشه یه مسافرت چند روزه بری .

نوشته شده در  86/04/19  توسط هادی   | 


                                                        

                                                     به نام آفریننده محبت

این چند روز که داشتیم به ایام ولادت حضرت فاطمه نزدیک میشدیم همه جا حرف از مادر بود همه از محبت مادر میگفتن از عشق به مادر و خیلی ها به این موضوع میپرداختند که چه کنیم یه جوری از زحمات مادر قدر دانی کنیم و اکثر برنامه های پخش شده تو تلویزیون به این نکته توجه میکرد که برای مادر خودتون یه کادو بگیرید تا یه جورایی جواب محبت هاشو بدیم .

تو همین حین با حسن یکی از دوستانم که دو سه سالی از من کوچک تر بود داشتیم تلویزیون نگاه می کردیم .تا یکی از همین برنامه ها اومد که در مورد مادر صحبت میکرد سریع کانال تلویزیون رو عوض کرد و یه جای دیگه گذاشت .این گذشت و یک ساعت بعد دوباره این کار رو انجام داد . بعد که با اعتراض من مواجه شد اون کانال رو برگردوند و هیچ نگفت . کمی که گذشت دیدم تو چشمش پر از اشک شد . نگاهش کردم دلیلش را پرسیدم کمی سکوت کرد و تا خواست شروع کنه به حرف زدن بغضش ترکید و اشکش در اومد همین جور که اشک می ریخت گفت قدر مادرت بدون خدا کنه هیچ وقت بی مادر نشی . گفت یه دوسالی که مادرش به خاطر بیماری فوت کرده و اونو از دست داده .

میگفت وقتی این برنامه ها رو میبینه بیشتر یادش میوفته و بیشتر ناراحت میشه . تو همون حالت گفت تا وقتی بچه بودم و از لحاظ مالی توانایی نداشتم هر سال به خاطر روز مادر براش یه جفت جوراب میخریدم و کادو میدادمش  اونم اینقدر خوش حال میشد و منو یه بوس میکرد و من چون از این حالت خجالت میکشیدم زود صحنه رو ترک میکردم و به اتاقم میرفتم . میگفت همیشه آرزو داشتم بتونه یه تکه طلا براش بخرم که همیشه باهاش باشه . الان که میبینم هیچ وقت نمیتونم این کارو بکنم بیشتر دلم میگیره . میگفت هر سال مادرم به خاطر این روز شله زرد درست می کرد و به درو همسایه میداد .

اینو که گفت دیگه نتونست حرفی بزنه . منم دیگه چیزی نگفتم . سکوت جالبی بود برام . دلم براش سوخت . اما من هیچ نمیتوتنستم بگم درک حالش برام سخت بود و ناراحت کننده .

بعد از چند دقیقه بهش گفتم که انشا الله روحش شاد باشه و بهشت برین جایگاهش . و پیشنهاد دادم که شب تولد بانو فاطمه  با هم بریم سر مزار مادرش و یاد مادرش کنیم .

اونم اشک هاشو پاک کرد و با لبخندی جواب داد ممنون . چشم حتما همین کار رو انجام میدیم .

---------------------------

پی نوشت :

این داستان شخصیت واقعی نداره و ساخته ذهن خودمه در واقع چنین حسنی در زندگیم نیست . اما به یاد داشته باشیم هستند چنین حسن هایی .

قدر زحمات مادر رو همیشه بدونیم و سعی کنیم هیچ زمان بهتر از گل به او نگوییم .

میلاد با سعادت حضرت زهرا هم مبارک .

نوشته شده در  86/04/14  توسط هادی   | 


 

                                                          به نام روزی

چند وقت پیش جایی مشغول به کاری بودم چه قدر از اون کار راضی از محیطش خوشم میومد یه جورایی عاشق کار .هر شب منتظر بودم صبح بشه و دوباره برم سر کارم . هر جا میرسیدم چه تعریف ها از اونجا نمیدادم و خودمو تو اون کار خوشبخت احساس میکردم . هر روز شکر گذار بودم که چنین کاری دارم و با تمام تلاش کارم رو به بهترین نحو انجام میدادم.

در همین حین یکی از همکارا دقیقا بر عکس من بود و صبح که میومد سر کار با آه و ناله میومد با نفرین کارو انجام میداد و تا آخر وقت بگذره براش مثل زهر مار میومد . خلاصه اینکه هیچ علاقه ای به چنین محیطی نداشت و تمام سعی و تلاش خودشو میکرد از اونجا بره به چندین جا نامه زد و خیلی جاها هم میخواستن بره براشون کار کنه.

 اما در آخر .

ما از اونجا رفتیم و ایشون در همون جا ادامه داد و به پست بالاتری هم رسید حقوق مزایاش هم بیشتر شد و ما نیز کاملا برعکس.

این قضیه که رخ داد به این نتیجه رسیدم که کفر نعمت . نعمت افزون کند .

 

نوشته شده در  86/04/10  توسط هادی   | 


                                        

                                                        به نامش

    این چند روز چندتا خبر شده که تقریبا همه رو مشغول خودش کرده که ما به این مسائل هیچ کاری نداریم و به زندگی خودمون میپردازیم .

اما وقتی تو متن جامعه قرار میگیری میبینی که داره گریبان آدم میگیره و ناخواسته به این مسائل تن میدی .

دیروز روز اول سهمیه بندی بود . نمیدونم والا هنوز بنزین گرون نشده همه جای این که بگن سهمیه بندی شده میگن بنزین گرون شده . بعد نمیدونم از وقتی که اینجوری شده پمپ بنزین ها شلوغ تر شده .  مردم میترسن تمام بشه .

یه چیز جالب تو روز اول تاکسی گیر نمیاد و همه میترسن ماشینشونو در بیارن و فکر میکنن همین امروز بنزین تمام شده . آخه عزیز تو حالا از سهمیت استفاده کن تمام شد یه فکری براش میکنن .

دیشب هم تو اخبار اعلام کرد که حدود ۱۰۰۰ دستگاه اتوبوس و یه خط مترو  وارد سرویس حمل و نقل تهران شد . پس بقیه شهر ها چی ؟

به قول معاون وزیر نفت بقیه شهر ها کوچک هستند و نیاز به این جور مسائل ندارند .

ماها اینجا گرما رو تحمل کنیم که تهرونی ها هوای پاک داشته باشند . شاید این سیستم خوب باشه ولی من فکر یکنم برای تهرانی ها  خوبه که حملو نقل عمومی دارن اما ما چی ؟

ما ها نیز بریم غازمونو بچرونیم .

به قول یکی از دوستان که میگفت شصت میلیون ایرانی کار میکنن که دوازده میلیون تو تهرون زندگی کنند .

اینو نمیگم که تو تهرون زندگی واقعا راحت و بدون دردسره ها . بلکه خیلی هم عذاب آور تره اما تمام این برنامه ها یه جورایی برای اونجا برنامه ریزی میشه که همه شاهدش هستیم .

امید وارم این طرح باعث بیچارگی مردم نشه .

====================

پی نوشت  :

 - آخر بعد از یک ماه این کامپیوتر ما درست شد . بیچاره یه پنجاه هزار تومنی تو گلوش گیر کرده بود .

 - الان یه یک ماهی که پاسپورتم هم رسیده اما انگار که ندارمش .

 -  کتاب استاد حیدریه هم به بازار اومد از علاقه مندان موسیقی بوشهر .

مقدمه ای بر نی انبان

شناسنامه کتاب :

  • عنوان :مقدمه ای بر نی انبان                                                                                
  • نگارش : محمود حیدریه
  • حروفچین:طاهره فقیه
  • ویراستاران:طاهره فقیه -طاهره حیدریه
  • نوبت چاپ:اول - زمستان ۱۳۸۵
  • چاپخانه :ملاصدرا
  • صفحه آرا و گرافیست و طرح جلد : مهدی پورغلام
  • انتشارات :ستاره جنوب
  • تیراژ:۲۰۰۰ نسخه
  • قیمت :۲۵۰۰ تومان

 

نوشته شده در  86/04/07  توسط هادی   | 


                                                  

                                                           به نام موج

سلام به تابستان به گرما به شرجی به میگو به خرما .

و به همین سادگی بهار رفت تا دیگه نداشته باشیم بهار هشتادو شش. این رسم روزگاره و نمیشه کاریش کرد .

تابستان اومد و فصل شنا کردن تو دریا

هفته پیش برای اولین بار در این سال رفتیم دریا شنا . عجب چسبید .

با دوستان رفتیم دلوار و اونجا شنا کردیم . دریا اونجا آروم بود اما کف دریا خیلی نرم بود و یه جاهایش پا تا زانو داخل گل میرفت .

بعدشم خوردن یه هندونه شیرین که دیگه شد نور علی نور .

جالب اینه که هر وقت جمع میشیم بریم دریا همه میگن یه برنامه بریزیم هر هفته بیام شنا ولی بازم نمیشه . هر روز یکی گرفتاری داره .

 

نوشته شده در  86/04/01  توسط هادی   |