تبليغاتX
خلبوس

روزگار عجیب شده یه روز حالم گرفته یه روز خوش حال شاد شنگول . پنجشنبه گذشته نتیجه کنکور کاردانی به کارشناسی زدند که متاسفانه قبول نشدیم . ای خدا عجب روزی بود وقتی رفتم پشت کامپیوتر تا وارد سایت بشم قلبم داشت از جاش کنده میشد خودم نتونستم نگاه کنم یکی از همکارا برام نگاه کرد اولش گفت قبول شدی داشتم ناخودآگاه میرفتم ماچش کنم که گفت نه نوشته رد شدی که یهو تلپی افتادم رو صندلی تا یه پنج دقیقه ای هیچ نفهمیدم . بیچاره همکارم تو اون لحظه داشت دلداریم میداد . بعد که کمی سرحال اومدم رفتم درصد هامو دیدم که همش بالای ۳۰ در صد بود به غیر از ریاضی و تا آخرین نفر قبولی فقط ۱۰ نفر اختلاف داشتم . اینو که دیدم بیشتر حالم گرفت بعد رفتم تو اتاق یه یک ساعتی رفتم تو کما آخه خیلی خونده بودم . وحشتناک حالم گرفته شد .حالا تو همین اوضا احوال بچه های اداره میام میگن حقوق ما رو زدی ؟ فلان چیز چه شد ؟ بهمان چیز چه شد؟ چته چرا جواب نمیدی؟ بعد که بهشون میگفتم قضیه رو به قول خودشون میخواستن درد دل کنن همشون میگفتن خوب اشکال نداره سال آینده هنوز سنی نداری از این جور صحبتا . که منم بیشتر اعصابم خورد میشد ولی اصلا حرفم نمیومد جوابشون بدم.

حالا اینا به کنار رفقا زنگ میزدن رو موبایل که چه کار کردی قبول شدی شام افتادیم یا نه آخه گفته بودم اگه قبول بشم شام میدم که خدارو شکر از شام دادن فرار کردیم ولی ای کاش شام قبول شدن میدادم .و یه چیز دیگه اینکه زنگ میزدن که فلانی با سهمیه بسیج و با نمره منفی قبول شده بیشتر آتیش میگرفتم . ولی بعدش که سر حال اومدم گفتم حتما حقش بوده .

بگذریم

این حال احوال تا فردا صبحش ادامه داشت . داشتم میپوکیدم که طرفای ظهر جمعه با داییم اینا رفتیم بیرون شهر تا اینکه از این حال بیام بیرون و خودارو شکر بهتر شد .

الان که دارم مینویسم یه چهر روزی گذشته و کلا فراموش شد رفت اگه خدا بخواد سال دیگه . اگه نخواست هم که هیچ راضی هستیم به رضای خدا

شاد شنگول تو وبلاگ مینویسیم به امید آینده

نوشته شده در  85/10/24  توسط هادی   | 


چه کنیم حالمون گرفته میخواستیم بریم جشن تو برازجون که وسیله جور نشد و نرفتیم با سواری ها هم حال نمیداد . شب عیدی همش تو خونه و تلوزیون ُ اینترنت از این جور کارا  تا آخر شب رفتم یه ساندویج خوردیمو خوابیدیم .

راستی امروز عید غدیر خم  یا به عبارتی عید سیدا که این روز به همه تبریک میگم به خصوص به خودم آخه ناسلامتی سیدیم .

چیزی ندارم بگم فقط عکس آتیش که هفته پیش روشن کردیم آخرش چندتا آلو (سیب زمینی ) زیرش گذاشتیم و خوردیم .

به امید اینکه وقتی میریم پیکنیک حواسمون به طبیعت هم باشه زیاد خرابش نکنیم . یه اندازه محدود بهش آسیب برسونیم اونقدر که لذتشو برای بعد از خودمون هم بزاریم

خرنگ آتش

نوشته شده در  85/10/18  توسط هادی   | 


آی خدا چقدر از سرما متنفرم این زمسون ما با وجود اینکه کمه ولی استخون سوز .

زمسون باید برای شهرای بالا بالا و از ما بهترون باشه . برای اونا که نعمتی سر ما لوله کشی گاز دارن و بوشهر که منبع گازه باید اینجوری تو صف نفت بایستن .

این همان عدالت در کشور

تازه اگه گیرمون بیاد  . اگه هم نفت سفید تمام بشه باید از شیوه قدیمی پتو استفاده کنیم.

به امید روزی که در بوشهر عزیز نخواهیم برای گرم کردن خونه تو زمستون از نفت استفاده کنیم.

یعنی میشه؟

راستی عید قربون هم تبریک میگم به امید اینکه دل تو این روزا و این اعیاد صاف خدایی بشه .

در ضمن کریسمس هم به تمام مسیحیان تبریک میگم و آرزوی سالی خوش در سال ۲۰۰۷ برای تمام عزیزان .

یه خبر داغ دیگه که گوش میسوزونه اینکه صدام هم تمام کرد این دنیای فانی و امروز صبح همون طور که همه دیدند اعدام شد و از صحنه روزگار محو شد . باید  دید در اون دنیا خدا چه مجازاتی براش در نظر گرفته .

نوشته شده در  85/10/09  توسط هادی   | 


زمستان سرد هو اومد . اومد تا رفتو آمد به چاهکوتاه زیاد بشه تو زمسون . بخاری ها روشن بشن . کاپشن ها از تو کمدا بیان بیرون . هوا خش  بشه و مهمون از خارج استان بیاد و تو بوشهر هر روز جشنواره فستیوال کنفرانس همایش و ماموریت اداری بالسونی ها ....

به ما ربطی نداره که سیچه این همه بندو بساط ها تو تابسون برگذار نمیشه .

دیروز 5 دی ماه بود اگه یاد 3 سال پیش بیوفتین میفهمین چه میخواهم بگم  .

زلزله بم

راسی چه خبر ؟ الان بعد از سه سال کاری هم کردن یا نه ؟

ما که از چند  تا بمی که سوال کردیم میگن که هنوز هیچ ....

به هر حال ما برای شادی روح آن عزیزان فاتحه میخوانیم .

خدارو شکر بارون هم این یکی دو هفته خوب زد امید واریم خدا این نعمت از ما دریغ نکنه . میونم همه از بارون لذت میبرن .

پس با هم  

شار شارونی    بار بارونی

الله تو بزن بارون

سی مای ایالوارون

نوشته شده در  85/10/06  توسط هادی   |