تبليغاتX
خلبوس

سلام دوستان عزیز

 تا حالا به این فکر کردید  وقتی یکی که میخواد تابلو نویس بشه باید حداقل یه سواد خوندن و نوشتن ساده رو داشته باشه یا اینکه اگر بلد نیست بپرسه که فلان کلمه چه جور مینویسن.

چند وقت پیش داشتم تو یکی از خیابونای یکی از شهرستان های استانمون بوشهر گشت میزدیم که اینو دیدم.

گفتم بذارم براتون ببینید   

خوب به عکس دقت کنید:

به کلمه مبایل دقت کنید

نوشته شده در  85/07/30  توسط هادی   | 


استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند.
 

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
 

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"
 

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"
 

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
 

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما  نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است "
 

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و
 
خرافه ای بیش نیست.
 

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"
 

استاد پاسخ داد: "البته"
 

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"
 

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "
 

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.
 

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن
 
گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460 - F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد ."
 

شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"
 

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"
 

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد ."
 
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟ "
 

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست ."
 

و آن شاگرد پاسخ داد: "شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید .
 

نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتن
نوشته شده در  85/07/26  توسط هادی   | 


شهادت جانسوز مولای متقیان علی

 (علیه السلام) بر تمامی شیعیان

 تسلیت

 

نوشته شده در  85/07/22  توسط هادی   | 


 
-  ببخشید خانم میشه چند دقیقه وقتتونو بگیرم؟
- با این که غذام رو گازه ولی بگو ببینم ننه جون چی میخوای
- لطفا خودتونو معرفی کنید و بگید چند سالتونه؟
- من ننه جون اسمم صغراست ولی تو خونه بهم میگن سارا سنی هم ندارم فوقش 69 سال
- مادر جون میخواستم ببینم نظرتون در مورد همسر آیندتون چیه؟
- آه مادر جون اسم همسر آینده رو آوردی یاد غضنفر خدا بیامرز انداختیم شوهرمو میگم. الهی نور به قبرش بتابه البته خودم دو تا مهتابی سر قبرش گذاشتم  . مرد باید مرد باشه وقتی میگه صوغی تموم ستون ها بلرزه و از سبیل هاش خون بچکه و روزی صد بار هم زنشو بزنه ...
البته مادر ناگفته نمونه خواستگار زیاد دارم ولی چه سود که مرد های حالا هیچ کدوم بدرد بخور نیستند من نمیدونم اینا که اینطور سبیل هاشونو میزنند چطور میتونن راه برن اصلا میدونی مادر چیه من فکر نمیکنم بتونم گزینه ی خوبی پیدا کنم برم یاد غضنفر خودم بخیر ...برم دوتا مهتابی دیگه پیدا بزارم براش که نور بیشتری به قبرش بتابه .
 
نوشته شده در  85/07/22  توسط هادی   | 


 

پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت.
دختر هابیل جوابش کرد و گفت:نه ، هرگز همسریم را سزاوار نیستی ، تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد. تو همانی که بر کشتی سوار نشدی ،خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را .به پدرت پشت کردی ،به پیمان و پیامش نیز.غرورت غرقت کرد.دیدی که نه شنا به کارت آمد و نه بلندی کوه ها!
پسر نوح گفت: اما آنکه غرق می شود خدا را خالصانه تر صدا می زند. تا آنکه بر کشتی سوار است. من خدایم را لابلای توفان یافتم ،در دل مرگ و سهمگینی سیل.
دختر هابیل گفت: ایمان پیش از واقعه بکار می آید . در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی هر کفری بدل به ایمان می شود. آنچه که تو بدان رسیدی ایمان به اختیار نبود ، پس ِ گردنی خدا بود که گردنت را شکست.
پسر نوح گفت: آنان که بر کشتی سوارند امنند و خدایی کجدار و مریض دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود. اما من آن غریقم که بچنان خدایی رسیدم که با چشمان بسته می بینمش و با دستان بسته نیز لمسش می کنم . خدای من چنان خطیر است که هیچ توفانی آن را از کفم بیرون نمی برد.
دختر هابیل گفت: باری تو سرکشی کرده ای و گناه کاری . گناهت هرگز بخشیده نخواهد شد.
پسر نوح خندید و گفت: شاید آنکس که جسارت عصیان دارد شجاعت توبه نیز داشته باشد. شاید آن خدا که مجال سرکشی داد فرصت بخشیده شدن هم داده باشد !
دختر هابیل سکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه گفت: شاید پرهیزکاری من به ترس و تردید آغشته باشد . اما نام عصیان تو دلیری نبود. دنیا کوتاه است و آدمی کوتاه تر. مجال آزمون و خطا نیست.
پسر نوح گفت: به این درخت نگاه کن. به شاخه هایش . پیش از آنکه درخت به نور برسد ، پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند. گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد .گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گذشت...
من اینگونه به خدا رسیدم راه من اما راه خوبی نیست ، راه تو مطمئن تر ، دختر هابیل!
پسر نوح این را گفت و رفت .
دختر هابیل تا دوردست ها تماشایش کرد

 و سالهاست که منتظر است و سالهاست که با خود می گوید: آیا همسریش را سزاوار بودم

نوشته شده در  85/07/22  توسط هادی   | 


طعمش‌تلخ‌بود. تلخي‌اش‌را دوست‌نداشتيم. نمي‌دانستيم‌كه‌دواست. دواي ‌تلخ‌ترين‌دردها. نمي‌دانستيم‌معجون‌است. معجون انسان‌شدن. گمش‌كرديم. شيطان‌از دستمان‌دزديد. بي‌طاقت‌شديم‌و ناآرام. دهانمان‌بوي‌شكايت‌گرفت‌و گلايه... ‌و تازه‌فهميديم‌نام‌آن‌اكسير مقدس، نام‌آنچه‌از دستش‌داديم، «صبر» بود !!
 ديگر عزم‌آهني‌و طاقت‌فولادي‌نداريم، ديگر پاي‌ماندن‌و شانه‌سنگي‌نداريم. انگار ما را از شيشه‌و مه‌ساخته‌اند. براي‌شكستن‌مان‌توفان‌لازم‌نيست. ما با هر نسيمي‌هزار تكه‌مي‌شويم. ترك‌مي‌خوريم. مي‌افتيم، مي‌شكنيم، مي‌ريزيم‌و شيطان‌همين‌را مي‌خواست .

خدايا، ما را ببخش، اين‌تعريف‌انسان‌نيست. ما ديگر ايوب‌نيستيم. از اينجا تا تو هزار راه‌فاصله‌است. ما اما چقدر بي‌حوصله‌ايم. ما پيش‌از آنكه‌راه‌بيفتيم، خسته‌ايم. از ناهموار مي‌ترسيم، از پست‌و بلند مي‌هراسيم، از هر چه‌ناموافق‌مي‌گريزيم ،
 شانه‌هايمان‌درد مي‌كند، اندوه‌هاي‌كوچكمان‌را نمي‌توانيم‌بر دوش‌كشيم، ما زير هر غصه‌اي‌آوار مي‌شويم، توي‌سينه‌ما جا براي‌هيچ‌غمي‌نيست.


 خدايا، ما را ببخش. اين‌تعريف‌انسان‌نيست، ما ديگر ايوب‌نيستيم. خدايا اما به‌ما برگردان، آن‌معجون‌تلخ، آن‌اكسير مقدس، آن‌صبر قشنگ‌را....................

نوشته شده در  85/07/21  توسط هادی   | 


روزی مردی خواب دیدکه مرده وپس از گذشتن ازپلی به دروازه بهشت رسیده است دربان بهشت به مردگفت برای ورود به بهشت باید صد امتیاز داشته باشید کارهای خوبی راکه دردنیا انجام داده اید بگویی تا من به شما امتیاز بدهم .
 مردگفت :من باهمسرازدواج کردم و50 سال بااوبه مهربانی رفتارکردم وبه او خیانت نکردم .
فرشته گفت: این سه امتیاز
مرد گفت: من درتمام طول عمرم به خدا اعتقاد داشته ام وحتی دیگران راهم به راه راست هدایت می کردم.
فرشته گفت :این هم یک امتیاز
مرد بازادامه داد:درشهر نوانخانه ای ساختم وکودکان بی خانمان رادرآنجا جمع کردم وبه آنهاکمک کردم .
فرشته گفت :این هم دو امتیاز
مرد درحالی که گریه می کرد گفت :با این وضع من هرگزنمی توانم وارد بهشت شوم مگر اینکه خداوند لطفش را شامل من کند.
فرشته لبخندی زد وگفت : بله تنها راه ورود بشر به بهشت موهبت الهی ایست و اکنون این لطف شامل حال شما شدو اجازه ورود به بهشت برایتان صادرشد.


ان شاءاله همیشه لطف خدا شامل حال این بندگان فراموشکارباشه
به امید روزهای خوش برای همگیتان  

نوشته شده در  85/07/21  توسط هادی   | 


دختري از سختيهاي زندگي به پدرش گله مي كرد . از مبارزه خسته بود ، نمي دانست چه كند ، بلافاصله بعد ازا ينكه يك مشكل را حل شده مي ديد مشكل ديگري سرراهش آشكارمي شد و قصد داشت خود را تسليم زندگي كند. پدركه آشپز ماهري بود اورا به آشپزخانه برد. سه قابلمه را پرازآب كرد و آنها راجوشاند. سپس دراولي تعدادي هويج ، دردومي تعدادي تخم مرغ و درديگري مقداري قهوه قرارداد و بدون اينكه حرفي بزند چند دقيقه منتظر ماند. دخترهم متعجب و بي صبرانه منتظر بود . تقريبا پس از20 دقيقه ، پدر اجاق گاز را خاموش كرد ، هويجها و تخم مرغها را دركاسه گذاشت و قهوه را در فنجاني ريخت. سپس رو به دختر كرد و پرسيد :عزيزم چه مي بيني؟ دخترهم درپاسخ گفت : هويج ، تخم مرغ  و قهوه. پدرازدخترخواست هركدام از آنها را لمس كند. هويجها نرم و لطيف بودند و تخم مرغها پس ازشكستن و پوست كندن ، سخت شده بودند. درآخر پدر از او خواست كه قهوه را ببويد. دختر دليل اين كاررا سؤال كرد و پاسخ شنيد : دخترم هركدام از آنها درشرايط ناگواريكساني درآب جوش قرارگرفتند ولي ازخود رفتارهاي متفاوتي بروز دادند.هويجهاي سخت و محكم ، نرم و ضعيف شدند. پوسته هاي نازك و مايع درون تخم مرغها سخت شدند ولي دانه هاي قهوه توانستند ماهيت آب را تغيير دهند. سپس پدر از دخترش پرسيد :حالا تو دخترم وقتي درزندگي با مشكلي روبرو مي شوي مثل كداميك رفتار مي كني؟ هويج ، تخم مرغ يا قهوه؟؟؟
نوشته شده در  85/07/19  توسط هادی   | 


سال 1230
مرد: دختره خير نديده من تا نکشمت راحت نمي شم...
زن: آقا حالا يه غلطي کرد ، شما بگذر.نامحرم که خونمون نبوده. حالا اين بنده خدا يه بار بلند خنديده...
مرد: بلند خنديده؟ اين اگه الان جلوشو نگيرم لابد پس فردا مي خواد بره بقالي ماست بخره. نخير نمي شه بايد بکشمش...
-- بالاخره با صحبتهاي زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه
سال 1280
مرد: واسه من مي خواي بري درس بخوني؟ مي کشمت تا برات درس عبرت بشه. يه بار که مُردي ديگه جرات نمي کني از اين حرفا بزني. تو غلط می کنی. تقصير من بود که گذاشتم اين ضعيفه بهت قرآن خوندن ياد بده. حالا واسه من میخای درس بخونی؟؟؟
زن: آقا ، آروم باشين. يه وقت قلبتون خداي نکرده مي گيره ها! شکر خورد. ديگه از اين مارک شکر نمي خوره. قول ميده...
مرد( با نعره حمله مي کنه طرف دخترش ): من بايد بکشمت. تا نکشمت آروم نمي شم. خودت بياي خودتو تسليم کني بدونه درد مي کشمت...
-- بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه
سال1330
مرد: چي؟ دانشرا (همون دانشگاه خودمون)؟ حالا مي خواي بري دانشرا؟ مي خواي سر منو زير ننگ بوکوني؟ فاسد شدي برا من؟؟ شيکمتو سورفه (سفره) مي کونم...
زن: آقا، ترو خدا خودتونو کنترل کنين. خدا نکرده يه وخ (وقت) سکته مي کنين آ...
مرد: چي مي گي ززززززن؟؟ من اگه اينو امشب نکوشم (نکشم) ديگه فردا نمي تونم جلوي اين فسادو بیگيرم. يه دانشرايي نشونت بدم که خودت کيف کوني...
-- بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه
سال1380
مرد: کجا؟ مي خواي با تکپوش (از اين مانتو خيلي آستين کوتاها که نيم مترم پارچه نبردن و وقتي مي پوشيشون مث جليقه نجات پستي بلندي پيدا مي کنن) و شلوارک (از اين شلوار خيلي برموداها) بري بيرون؟ مي کشمت. من... تو رو... مي کشم...
زن: اي آقا. خودتو ناراحت نکن بابا. الان ديگه همه همينطورين (شما بخونيد اکثرا).
مرد: من... اينطوري نيستم. دختر لااقل يه کم اون شلوارو پائين تر بکش که تا زانوتو بپوشونه. نه... نه... نمي خواد. بدتر شد. همون بالا ببنديش بهتره...
سال1400
دختر: چي؟ چي گفتي مرتيکه ی ****؟ دارم بهت مي گم ماشين بي ماشين. همين که گفتم. من با الکس قرار دارم ماشينم مي خوام. ميخواي بري بيرون پياده برو...
باباه:جیکش در نمی یاد...
زن: دخترم. حالا بابات يه غلطي کرد. تو اعصاب خودتو خراب نکن. لاک ناخنت مي پره. آروم باش عزيزم. رنگ موهات يه وقت کدر مي شه آ مامي. باباتم قول مي ده ديگه از اين حرفا نزنه...
-- بالاخره با صحبتهاي زن، دخترخونه از خر شيطون پياده مي شه و باباي گناهکارشو مي بخشه

 
 
نوشته شده در  85/07/18  توسط هادی   | 


حد و مرز روابط بين دختر و پسر
 


خداوند خیر و صلاح بشر را می داند و در تمام مراحل زندگی برای آنها خواستار بهترین هاست. ما مجاز هستیم که برای ایجاد سرگرمی، دوستی، رشد شخصیتی و انتخاب جفت با جنس مخالف خود ارتباط برقرار کنیم اما نباید به خودمان اجازه دهیم که صرفا برای کسب شهرت و امنیت با دیگران وارد روابط احساسی شویم. هیچ گاه بدون فکر و یا فقط به دلیل تشویق دوستانتان وارد رابطه هایی که ارزش ندارند، نشوید. اگر هیچ گونه ارتباطی نداشته باشید خیلی بهتر از این است که با کسی که درخور و شایسته شخصیت شما نیست، قرار ملاقات بگذارید. آمار و ارقام حاکی از این مطلب هستند که در حدود 50% دختران و بیش از 40% از پسران هیچ گاه در دوران دبیرستان با جنس مخالف قرار ملاقات نمی گذارند. در آیین های متفاوت اصول ابتدایی و شالوده های بنیادین برقراری ارتباط با جنس مخالف آموزش داده شده است. هر کس می تواند به نوبه خود از آموزه های مطرح شده بهره گرفته و در مسیر مناسب گام بردارد.
1- از قلب خود محافظت کنید
باید حواس خود را کاملا جمع کنید و هشیار باشید که احساسات خود را در چه راهی خرج می کنید؛ چرا که قلب انسان بر روی تمام جنبه های دیگر زندگی او تاثیر گذار است.


"بیش از هر چیز مراقب احساسات قلبی خود باشید چرا که سرچشمه وجودی زندگیتان را همین عواطف قلبی تشکیل می دهند."


2- شما را از روی اطرافیانتان قضاوت می کنند
طبیعت بشر به گونه ای سرشته شده است که اجتماعی بوده و به سرعت سعی میکند تا خود را به رنگ جمع درآورد. به محض اینکه با یک نفر ارتباط برقرار می کنید و با او قرار ملاقات می گذارید، به طور ناخودآگاه اخلاق و رفتارتان تغییر پیدا می کند و تا حدی متاثر از سبک و سیاق خصوصیات طرف مقابل می شود.


"گمراه نشوید و اشتباه نکنید، دوستان ناباب خصوصیات خوب شما را تحت تاثیر قرار می دهند"
3- با افراد هم کیش خود ارتباط برقرار کنید
هر چند مسلمانان می توانند با رعایت برخی مسائل این اجازه را پیدا می کنند که با افراد غیر مسلمان نیز ارتباط برقرار کنند، اما کسانی که می توانند از نظر قلبی به ما نزدیک باشند که در زندگی خود از فرمانهای پروردگار پیروی می نمایند.


"در روابط خود همواره به دنبال وجوه اشتراک باشید و با کسانی که کافر یا مشرک هستند ارتباط برقرار نکنید؛ آیا ایمان و کفر هیچ گونه وجه اشتراکی با یکدیگر دارند؟ و آیا تصور می کنید که روشنایی و تاریکی می توانند با یکدیگر ارتباط برقرار کنند؟"

 
4- آیا عشق شما حقیقی است؟
اگر می خواهید از خصوصیات عشق حقیقی آگاهی پیدا کنید بهتر است سوال های زیر را در ذهن خود مطرح کنید:
آیا نسبت به کارهای یکدیگر صبور و شکیبا هستید؟
با هم به مهربانی برخورد می کنید؟
حس حسادت در رابطه شما جایگاهی ندارد؟
به وجود یکدیگر افتخار می کنید؟
فروتنی و تواضع از نقاط بارز ارتباط شماست؟
هیچ گاه اتفاق نیفتاده که با یکدیگر برخوردی گستاخانه و خشن داشته باشید؟
در جستجوی "خود حقیقی" طرف مقابل هستید؟
به آسانی که از دست هم عصبانی نمی شوید؟
از اشتباهات یکدیگر کینه به دل راه نمیدهید؟
با یکدیگر صادق و راستگو هستید؟
از یکدیگر محافظت و مراقبت می کنید؟
به هم اعتماد دارید؟
اگر پاسخ شما به سوالات مطرح شده "مثبت" باشد باید بگوییم که رابطه عاشقانه، با دوام و اصیلی را دنبال می کنید، اما اگر پاسخ شما به هر یک از سؤالات بالا "منفی" باشد آنوقت شاید بهتر باشد که کمی بیشتر در مورد ارتباط فعلی با شریک خود صحبت کنید.
چه حدی بیش از حد است؟
بسیاری از افرادی که در پی کسب اطلاعات صحیح در مورد روابط جنس مخالف هستند با این پرسش مواجه می شوند که: "در قرار های ملاقات برای برقراری ارتباط  تا چه حد می توان به جلو پیش رفت؟" در این قسمت چند اصل وجود دارد که با اتکا به آنها به آسانی می توانید حد و مرز رابطه را معین کنید. به منظور به کارگیری این روش پرسش های زیر را با خود مرور کنید:
1- آیا این شرایط باعث می شود که من به فساد اخلاقی کشیده شوم؟ یا مانع آن می شود؟
با بی توجهی و اعمال مسامحه نمی توانید خودتان را متقاعد کنید که می توانید از فساد اخلاقی فرار کنید. با این کار فقط خودتان را گول می زنید.
2- از قرارهای ملاقات خود چه می خواهید؟
زمانیکه شما قبول می کنید با کسی ارتباط برقرار كنيد، به موازات آن به طور طبیعی قبول می کنید که: "ارزش هاي من مشابه ارزش های تو هستند،" که این امر ممکن است شما را در وضعیتی قرار دهد که بعدا موجبات پشیمانیتان را فراهم آورد. همانطور که می دانید " رفیق ناباب دشمن جان آدمی است."
3- آیا فشاری مبنی بر استفاده از الکل یا سایر مواد مخدر وجود دارد؟
هیچ گاه ارزش های اخلاقی خود را به خاطر یک قرار ملاقات زیر پا نگذارید؛
4- آیا من جذب فرد نا مناسبی شده ام؟
سعی کنید کاری از شما سر نزند که افراد نالایق و فریب کار به سویتان جذب شوند. برخی از این افراد هنگامیکه وارد ارتباط می شوند به تدریج کاری می کنند تا شما از ارزش های اخلاقیتان دور شده و رفته رفته از آنها دست بکشید.
5- آیا واقفید که گناه ابتدا در قلب آدمی شکل می گیرد؟
" تمام افرادی که به چشم شهوانی به یک خانم نگاه می کنند، در قلب خود مرتکب زنا می شوند."
6- آیا برای ملاقات به مکان مناسب می روید؟
وقتی مکان مناسبی برای کارهای غیر اخلاقی وجود داشته باشد، میزان وسوسه ها در هر دو طرف بالا رفته و آنجاست که بسیاری از ارزش های اخلاقی به دست فراموشی سپرده می شود.
7- آیا موجب تحریک جنسی شریکم هستم؟
سعی کنید تا جایی که می توانید از ارتباط های فیزیکی که به نوعی موجب تحریک فرد مقابل می شود خود داری کنید ( مثل نوازش کردن).


اگر پا را فراتر از حد و مرزها گذاشته اید، چرا خود را متوقف نمی کنید؟

 
1- خداوند بخشنده است
اگر ما گناهان خود را بپذیریم و به آنها اقرار کنیم بی شک خداوند از گناهان می گذرد و ما را مورد آمرزش خود قرار می دهد. شما می توانید هر زمان که اراده کنید رابطه خود را با خالقتان تجدید کنید.
2- خداوند پاکیزه و منزه است
خداوند به ما فرمان داده که ارتباط جنسی پيش از ازدواج گناه محسوب می شود و تنها اوست که از خیر و صلاح بنده خود آگاه است.
3- خداوند برای بنده هایش ارزش قائل است
خدواند به درستی می داند که برقراری ارتباط جنسی پیش از ازدواج باعث تضعیف پایه های نظام خانوادگی است و سبب می شود تا شادکامی ها از میان برداشته شوند. همانطور که خودتان هم می دانید بیشتر مردها دوست ندارند با دختر خانم هایی که قبلا در زندگی خود ارتباط جنسی را تجربه کرده اند، ارتباط برقرار کرده و یا حتی ازدواج کنند .  

نوشته شده در  85/07/16  توسط هادی   | 


بابا تاحالا به این نکته فکر کردین چقدر مردم بده این موتوری های شهرمون میگن

نمیدونم تا حالا کارتون گیر این موتوری های عزیز افتاده

بابا اگه این موتوریها نبودن چی میشد

آره قبول دارم خیلیاشون اذیت هم میکنن

ولی تاحالا  شده نیمه شب بیاین بیرون نه تاکسی تلفنی باشه و نه تاکسی خطی نمیدونم تا حالا دیدین تو تابستون گرم ظهر گرما میخواین برین سر کار وسیله ای نیست باهاش برید تو اوج نا امیدی یه موتور سوار بیکار از همونایی که گاهاُ اذت میکنن جلو پات به ایسته و بگه  رفیق کجا میری ؟

اون موقه اینقدر خوشحالی که تمتم اون فحشایی که قبلاُ بهشوم میدادی یادت میره

تازه کلی هم دعاش میکنی

خواهشن نگاهمونو نسبت به موتوری ها کنی عوض کنیم

 

نوشته شده در  85/07/14  توسط هادی   | 


مغازه داری پسرش را فرستاد تا از خردمند ترین مرد دنیا سئوال کند راز خوشبختی چیست؟ پسر چهل روز در صحرا سرگردان بود و سرانجام به قلعه زیبایی رسید که در بالای کوه مرتفعی قرار داشت . مرد خردمند آنجا زندگی می کرد .
« قهرمان ما به جای روبرو شدن با آن مرد خردمند وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری در آن دیده می شد : بازرگانان در رفت و آمد بودند ، مردم در گوشه و کنار با هم صحبت می کردند ، دسته کوچکی از نوازندگان آهنگ آرامی را می نواختند و روی میزی لذیذ ترین خوراک های آن منطقه از دنیا به چشم می خورد . مرد خردمند با همه صحبت مي کرد و پسر مجبور شد دو ساعت منتظر بماند تا نوبت او شود .
« مرد خردمند با دقت به توضیحات پسر در مورد آمدنش گوش داد ، و گفت که در آن لحظه وقت ندارد در مورد راز خوشبختی به او توضیح بدهد . به پسر گفت که در قصر گشتی بزند و دو ساعت بعد باز گردد .
« مرد خردمند قاشقی که دو قطره روغن در آن بود به پسر داد و گفت : " در ضمن می خواهم کاری انجام دهی در حالی که مشغول گردش هستی ، این قاشق را هم با خودت ببر اما نباید بگذاری قطرات روغن از آن بریزد. "
« پسر چشمش را به قاشق دوخت و مشغول بالا و پایین رفتن از پلکان های قصر شد . بعد از دو ساعت نزد مرد خردمند باز گشت .
« مرد خردمند پرسید : " خوب ، آیا قالیچه های ایرانی را که روی دیوارها بودند دیدی ؟ آیا باغی را که ده سال طول کشید تا سر باغبان آن را بباراید ، دیدی ؟ آیا در کتابخانه من متوجه دست نوشته های زیبا روی پوست آهو دیدی؟
« پسر خجالت زده شد و اعتراف کرد متوجه هیج یک از آنها نشده است . تمام توجه پسر این بود که روغنی را که مرد خردمند به او سپرده بود نریزد .
« مرد خردمند گفت : پس دوباره برو و شگفتی های دنیای من را ببین . اگر خانه کسی را نشناسی نمی توانی به او اعتماد کنی ."
« پسر آسوده خاطر شد ، قاشق را برداشت و به تفحص در قصر پرداخت و این بار متوجه همه کارهای هنری روی سقف و دیوارها شد . باغ ها را دید ، کوههای اطرافش را ، زیبایی گل ها را و سلیقه از را که در تمام چیزهایی را که دیده بود برای او تعریف کرد .
« مرد خردمند پرسید : " پس قطرات روغنی که به تو سپرده بودم ، چه کردی ؟ "
« پسر به قاشق نگاه کرد و دید روغنی در آن نیست .
« خردمند ترین مرد عالم گفت " خوب نصیحتی به تو می کنم و آن این است که

 راز خوشبختی یعنی دیدن همه شگفتی های جهان به این شرط که هرگز قطرات روغن درون قاشق را فراموش نکنی ."»

نوشته شده در  85/07/14  توسط هادی   | 


ماهیت عشق امید وارم خوشتان بیاید
*****************
این گرایش‏ همان چیزی است که گفتیم می‏توانیم نام آن را " عشق و پرستش " بگذاریم‏ و بگوییم از مقوله " عشق و پرستش " است. این مطلب یک امر بسیار محسوسی هست که در انسان زمینه چیزی وجود دارد که ما آن را " عشق " می‏نامیم. عشق ، چیزی است مافوق محبت ، محبت در حد عادی ، در هر زمینه نیز در انسان وجود دارد ، زمینه چیزی که آن را معمولا " عشق " می‏نامند.


معنی لغت عشق




در زبان عربی می‏گویند کلمه " عشق " در اصل از ماده " عشقه‏ " است ، و " عشقه " نام گیاهی است که در فارسی به آن " پیچک " می‏گویند که به هر چیز برسد دور آن می‏پیچد ، مثلا وقتی به یک گیاه دیگر می‏رسد دور آن چنان می‏پیچد که آن را تقریبا محدود و محصور می‏کند و در اختیار خودش قرار می‏دهد.

یک چنین حالتی در انسان پیدا می‏شود و اثرش‏ این است که بر خلاف محبت عادی انسان را از حال عادی خارج می‏کند، خواب‏ و خوراک را از او می‏گیرد، توجه را منحصر به همان معشوق می‏کند، یعنی‏ یک نوع توحد و تأحد و یگانگی در او به وجود می‏آورد، یعنی او را از همه‏ چیز می‏برد و تنها به یک چیز متوجه می‏کند به طوری که همه چیزش او می‏شود، یک چنین محبت شدیدی.

در حیوانات چنین حالتی مشاهده نشده است. در حیوانات ، علائق حداکثر در حدود علائقی است که انسانها به فرزندانشان دارند. یا همسرها نسبت به هم دارند. اگر غیرت دارند، اگر تعصب دارند، هر چه که نسبت به‏ اینها دارند، در حیوانات هم کم و بیش پیدا می‏شود. ولی این حالت به‏ این شکل ، مخصوص انسان است.

اینکه اصلا ماهیت این حالت چیست، خود یکی از موضوعات فلسفه شده است. ابن سینا رساله مخصوصی دارد در " عشق " . همچنین ملاصدرا در کتاب اسفار در بخش الهیات ، صفحات زیادی‏ حدود چهل صفحه را اختصاص داده است به تفسیر ماهیت عشق که این حالت‏ چیست که در انسانها پیدا می‏شود ، کما اینکه امروز هم مسأله عشق در " روانکاوی " تحلیل می‏شود که واقعا ماهیت این حالت در انسانها چیست ؟

نظریات درباره ماهیت عشق
نظریات مختلفی در این باره داده شده است . بعضی خودشان را با این‏ کلمه خلاص کرده ‏اند که این یک بیماری است، یک ناخوشی است، یک مرض‏ است. این نظریه ، می‏توان گفت فعلا تابع و پیرو ندارد که عشق را صرفا یک بیماری بدانیم. نه تنها بیماری نیست بلکه می‏گویند یک موهبت است.
مسأله اساسی در اینجا این است ‏که آیا عشق بطور کلی یک نوع‏ بیشتر نیست یا دو نوع است؟

نظریه اول
بعضی نظریات این است که عشق یک نوع‏ بیشتر نیست و آن همان عشق جنسی است، یعنی ریشه عضوی و فیزیولوژیک‏ دارد و یک نوع هم بیشتر نیست، تمام عشقهایی که در عالم وجود داشته و دارد با همه آثار و خواصش عشقهای به اصطلاح رمانتیک که ادبیات دنیا را این داستانهای عشقی پر کرده است مثل داستان مجنون عامری و لیلا تمام‏ اینها عشقهای جنسی است و جز این چیز دیگری نیست.

مانند فروید ، این روانکاو معروف که‏ همه چیز را ناشی از غریزه جنسی می‏داند علم دوستی را ، خیر را ، فضیلت را ، پرستش را و همه چیز را به طریق اولی عشق را جنسی می‏داند .ولی نظریه‏ او را امروز دیگر قبول نمی‏کنند.

نظریه دوم
گروهی عشق را (همین عشق انسان به انسان را که بحث درباره آن است) دو نوع می‏دانند. مثلا ابوعلی سینا ، خواجه نصیرالدین طوسی و ملاصدرا عشق را دو نوع می‏دانند، برخی عشقها را عشقهای جنسی می‏دانند که اینها را عشقمجازی می‏نامند نه عشق حقیقی و معتقدند که بعضی عشقها عشق روحانی یعنی عشق‏ نفسانی است ، به این معنا که در واقع میان دو روح نوعی کشش وجود دارد.

عشق جسمانی منشأش غریزه است، با رسیدن به معشوق و با اطفاء غریزه هم‏ پایان می‏یابد چون پایانش همین است، اگر مبدأش ترشحات داخلی باشد با افراز شدنش قهرا پایان می‏یابد، از آنجا آغاز می‏شود و به اینجا پایان می‏یابد. ولی اینها مدعی هستند که انسان گاهی به‏ مرحله ‏ای از عشق می‏رسد که مافوق این حرفهاست.

خواجه نصیرالدین از آن به‏ " مشاکله بین النفوس " تعبیر می‏کند ، که یک نوع همشکلی میان روحها وجود دارد، و در واقع اینها مدعی هستند که در روح انسان یک بذری برای‏ عشق روحانی و معنوی هست که در واقع ، نفسی هم اگر اینجا وجود دارد او فقط محرک انسان است، و معشوق حقیقی انسان یک حقیقت
ماوراء طبیعی است که روح انسان با او متحد می‏شود و به او می‏رسد و او را کشف می‏کند ، و در واقع معشوق حقیقی در درون انسان است. (فعلا ما داریم فرضیه ‏ها و نظریات را می‏گوییم.)

در همین زمینه است که داستانها نقل می‏کنند، می‏گویند اینکه عشق می‏رسد به آنجا که عاشق ، خیال محبوب را از خود محبوب عزیزتر و گرامی‏تر می‏دارد، برای آن است که خود محبوب و زمینه اولی تحریک در درون انسان است و او در درون خودش با یک حقیقت دیگری با همان صورت معشوق که در روح او هست و در واقع صورت این شی‏ء ( معشوق ظاهری ) نیست ، صورت یک شی‏ء دیگر است خو می‏گیرد و با او هم خوش است.

این داستان را حتی در کتابهای فلسفی نیز نقل می‏کنند که مجنون بعد از اینکه آنهمه شعرها و غزلها در فراق لیلا و در عشق او گفته بود، روزی در بیابان ، لیلا آمد بالای سرش و او را صدا زد : مجنون سرش را بلند کرد ، گفت : کی هستی؟ گفت : منم لیلا ، آمده ‏ام سراغت. ( به خیال اینکه دیگر حالا مجنون بلند می‏شود و این محبوبی را که در فراقش اینقدر نالیده چگونه‏ در آغوش می‏گیرد. )

گفت : نه ، برو : لی غنی عنک بعشقک :
من به عشق تو خوشم و از خودت بیزارم.

اتفاقا نظیر همین قضیه در شرح حال شاعر معروف معاصر شهریار مطرح است. شهریار دانشجوی سال آخر پزشکی بوده ، در  تهران در خانه ‏ای‏ پانسیون بوده است. ( او تبریزی است. ) در آنجا عاشق دختر صاحبخانه‏ می‏شود و چگونه هم عاشق می‏شود. آن دختر را به هر دلیل به او نمی‏دهند و او هم دیگر مثل همان مجنون دست از همه چیز ، کار و شغل و تحصیل بر می‏دارد و می‏افتد دنبال او. بعد از سالها در یکی از ییلاقات ، همان خانم با شوهرش‏ به او می‏رسند و با او ملاقات می‏کنند. آن خانم می‏آید به سراغش. او در عالم خودش بوده. شهریار به او می‏گوید : نه ، اصلا من به تو کاری ندارم، من دیگر حالا با آن خیال خودم خوش هستم و به او هم خو گرفته ‏ام، از شوهرت هم طلاق بگیری من به تو کاری ندارم.

شعری هم در این زمینه دارد که‏ بعد از اینکه این خانم به سراغش می‏آید این شعر را می‏گوید، یعنی وصف‏ حال خودش را می‏گوید در حالی که بیان می‏کند که من چگونه به عشق او خو کرده‏ام و التفاتی به خود او ندارم.

حال این را اجمالا می‏گویم برای اینکه شما به گوشه‏ای از ادبیات عرفانی‏ اسلامی توجه کنید که این مسأله از آن مسائلی است که فوق العاده قابل توجه‏ و قابل تحلیل است.

پس این نظریه ، نظریه ‏ای است که عشق را تقسیم می‏کند به عشق جسمانی و عشق نفسانی ، یعنی به نوعی عشق قائل است که هم از نظر مبدأ با عشق‏ جسمانی متفاوت است یعنی مبدأش جنسی نیست، ریشه ‏ای در روح و فطرت‏ انسان دارد و هم از نظر غایت با عشق جنسی متفاوت است چون عشق جنسی با اطفاء شهوت خاتمه پیدا می‏کند، ولی این عشق در اینجاها پایان نمی‏پذیرد.

قدر مسلم این است که بشر عشق را ستایش می‏کند، یعنی یک امر قابل‏ ستایش می‏داند، در صورتی که آنچه از مقوله شهوت است قابل ستایش نیست‏. مثلا انسان شهوت خوردن یا میل به غذا که یک میل طبیعی است دارد. آیا این میل از آن جهت که یک میل طبیعی است هیچ قابلیت تقدیس پیدا کرده‏؟

تا به حال شما دیده ‏اید حتی یک نفر در دنیا بیاید میلش را به فلان غذا ستایش کند؟ عشق هم تا آنجا که به شهوت جنسی مربوط باشد، مثل‏ شهوت خوردن است و قابل تقدیس نیست، ولی به هر حال این حقیقت ، تقدیس شده است و قسمت بزرگی از ادبیات دنیا را تقدیس عشق تشکیل‏ می‏دهد. این از نظر روانکاوی فردی یا اجتماعی فوق العاده قابل توجه است‏ که این پدیده چیست؟

نوشته شده در  85/07/06  توسط هادی   | 


سلام دوستان

این اولین پیام این وب لاگ که مینویسم

هنوز مطلبی برای اینجا گداشتن پیدا نکردم که بدرد همه بخوره که بخوام اینجا بدارم انشا له در آینده نزذیک منتظر باشید

نوشته شده در  85/07/05  توسط هادی   |